عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
209
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
پروردگارم مرا نوميد برگرداند و از اقبال من به خود خشنود نگردد » . آن جوان كمر به عبادت بست و سخت كوشيد ، و چنان شد كه پس از نماز تراويح افطار مىكرد و پس از طلوع آفتاب مىخوابيد . شبى كه مادرش افطار او را پيش او آورد از پذيرفتن و خوردن آن خوددارى كرد و گفت : احساس تب مىكنم و پندارم اين است كه مرگ نزديك شده است ، و روى به محراب عبادت كرد و زبانش از ذكر خداوند سستى نمىكرد ، چهار روز بر همان حال باقى ماند روزى روى به قبله كرد و عرضه داشت : پروردگارا آنگاه كه نيرومند بودم از تو نافرمانى كردم و به گاه ناتوانى از تو فرمان بردم ، آنگاه كه چابك بودم ترا به خشم آوردم و به هنگام درماندگى ترا خدمت كردم ، اى كاش بدانم آيا مرا پذيرفتهاى ؟ سپس مدهوش بر زمين افتاد و چهرهاش دريده شد ، مادرش برخاست و پيش او آمد و گفت : اى ميوه دل من اى نور چشم من ، جوابم بده ، جوان به هوش آمد و گفت : مادرجان ! اين همان روزى است كه مرا از آن بيم مىدادى و همان هنگامى است كه مرا از آن برحذر مىداشتى ، آوخ بر روزگاران گذشته من ، اى مادر من بيم آن دارم كه گرفتارى من در آتش به درازا كشد ، اينك ترا به خدا سوگند مىدهم تا برخيزى و كف پاى خود را بر چهره من نهى تا مزه زبونى را به چشم شايد خداوند بر من رحمت آورد . مادر چنان كرد و آن جوان مىگفت : اين سزاى كسى است كه بد كرده است و در همان حال درگذشت ، خدايش رحمت كناد . مادرش مىگويد : پس از مرگ او شب جمعهاى او را در خواب ديدم كه همچون ماه بود ، گفتم : پسرم ! خداوند نسبت به تو چه كرد ؟ گفت : خير و نيكى و درجه مرا بلند ساخت . گفتم : سخنانى كه پيش از مرگ مىگفتى چه بود ؟ گفت : سروشى به من ندا داد كه فرمان خداوند رحمان را پذيرا باش ! و پذيرا شدم . پرسيدم : ابو عامر چه كرد ؟ گفت : هيهات ! ما كجاييم و او كجا ، و اين ابيات را خواند : « ابو عامر به خيمهاى درآمد كه خداوند صاحب عرش آن را براى مردم فراهم فرموده است ، ميان كنيزكان دوشيزه و مرمر پيكر كه او را با جام و پياله سيراب مىكنند و با احترام به او مىگويند بگير و بنوش اى واعظ مردم كه خود آن را فراهم و گوارا ساختهاى » . « 16 »
--> ( 16 ) . به طورى كه در آغاز داستان ملاحظه فرموديد آن را از كتاب الملتقط آورده است كه در پاورقى صفحات پيش معرفى شد ، از مجالس وعظ ابو عامر در جاى جاى كتاب صفة الصفوة از جمله ص 109 ، ج 2 ياد شده است .